بلاگفا دیگه باز نمیشه و عطش نوشتن اذیت ام می کنه
چند وقته خیلی آقایی میومد توی ذهنم .... یه روز که تو اوج پی ام اس بودم و حالم بد بود به دلم افتاد همین الان بهش زنگ بزن و منتظر وصل شدن پیامک نشو
زنگ زدم راهنمایی ام کرد و پیشنهاد کرد همدیگه رو ببینیم راجع به کار صحبت کنیم گفتم دارم از ماتریکس خارج میشم الان ....
یه بار هم چند روز بعدش -شنبه ی هفته ی قبل (۲۷ ام دی ماه) پیشنهاد بیرون رفتن داد که تلفنی صحبت کردم و حل شد بعد گله کرد که ناراحت شده چرا تماس تلفنی و دیدار حضوری برام فرقی نداشته ....
این همه وقت دلم میخواست ببینمش و خودم به این فرصت نه گفتم ....
به نظرم هم فرکانس نیستیم ...
داشت واسه ارزیابی ۳۴۰۰۰ درس میخواند ....
من دارم درگیر یک چرخه ی وابستگی بیمارگونه یک دیگه میشم .... و این اذیتم می کنه ... چون کاملا می فهمم نسبت به همبازی پینگ پنگ یا همکار مصاحبه این حس رو نداشتم می رفتیم می رفتیم نمی رفتیم اصلا فکر نمی کردم ....
کاش بفهمم این چه چرخه ی تکراری هست ....
این دو ماهه خیلی کتاب بیشتر خوندم و خداروشکر :) خرید آباژور خیلی کمک کرد به افزایش مطالعه ام