آنقدر قرار نذار ببینمت که فصل عوض شه و او ن لباس آبی که واسه دیدنت کنار گذاشتم رو دیگه نتونم بپوشم-به خاطر تغییر فصل-
یه جایی از تمرین سلف لاو می گفت به ازارگرت نامه بنویس و از احساسات و رنج هات بگو ....
نوشتم.. احساس کردم نیاره بسوزونمش نامه رو .. رفتم بیرون .گشتم گشتم دنبال یک جای خلوت...
در حد۳۰-۴۰ ثانیه که قد یک عمر گذشت احساس ترس شدیدی داشتم ... پیرمردی که احساس بدی بهم منتقل می کرد و حس می کردم فاصله فیزیکیش لحظه به لحظه داره با من کمتر میشه .... انگار در تعقیب من بود ....
۳۰-۴۰ ثانیه قد یک عمر گذشت و ترس و اضطراب ...
خداروشکر به یه جای امن رسیدم و خطر رفع شد....
**-*********-
امروز در مقابل کسی که میخواست شماره بگیره گارد داشتن و گریزون بودن خودم رو دیدم .... از فرز و زبل بودنش خودشم اومد
داشتم فکر می کردم اگر «الگوی مهربانی» به جای من بود چطوری رفتار می کرد؟!
میرم تو دیوار عکس پیشی ها رو می بینم واسه واگذاری و غش و ضعف میرم
خدایا ! چطوری آنقدر این پیشی ها رو ملوس افریدی؟؟؟!!! چرااا ؟؟؟ چطوری ممکنه ؟(قبولی میشم می بینمشون آخه)
اگه من پیشی داشتم از خونه بیرون نمی رفتم
فقططط می موندن خونه نگاش می کردم ....
خووودا....
الهی فدای قشنگی هاشون بشم من آخه ....
چند وقت پیش تمرین سنجاق قفلی و انرژی فرستادن رو ایگرگ متوسط یادم داد و عشق کردم از انجامش
امروز گفتم بذار همون انرژی فرستادن رو چند دقیقه راجع به به آدمی انجام بدم
آقا من انجام دادم و تو ذهنم آوردم و جالبه آدمی که توی یکسال شاید دو بار به من پیام بده ؛ کمتر از نیم ساعت بعد از تمرین بهم پیام داد:) اونم با همون مضمونی که توی ذهنم بود
عشق کردم از جواب دادن نتیجه تمرکزم:)))
دارم طرحواره ها رو میخونم از زندگی خود را دوباره بیافرینید
بی ارزشی (آسیب پذیری؟!) مدام انتقاد شنیدن ...
کمالگرایی
محرومیت عاطفی
طرد شدگی....
آدم هایی که اومدن تو زندگیم رو مرور می کنم ....
به این می رسم که چرا آنقدر «خیلی آقایی» توجه ام رو جلب کرده ...الگوی تکراری ....
آدم های سالمی که هیچ وقت به چشمم نمیان و کششی بهشون ندارم ...
#ای بابا
بلاگفا دیگه باز نمیشه و عطش نوشتن اذیت ام می کنه
چند وقته خیلی آقایی میومد توی ذهنم .... یه روز که تو اوج پی ام اس بودم و حالم بد بود به دلم افتاد همین الان بهش زنگ بزن و منتظر وصل شدن پیامک نشو
زنگ زدم راهنمایی ام کرد و پیشنهاد کرد همدیگه رو ببینیم راجع به کار صحبت کنیم گفتم دارم از ماتریکس خارج میشم الان ....
یه بار هم چند روز بعدش -شنبه ی هفته ی قبل (۲۷ ام دی ماه) پیشنهاد بیرون رفتن داد که تلفنی صحبت کردم و حل شد بعد گله کرد که ناراحت شده چرا تماس تلفنی و دیدار حضوری برام فرقی نداشته ....
این همه وقت دلم میخواست ببینمش و خودم به این فرصت نه گفتم ....
به نظرم هم فرکانس نیستیم ...
داشت واسه ارزیابی ۳۴۰۰۰ درس میخواند ....
من دارم درگیر یک چرخه ی وابستگی بیمارگونه یک دیگه میشم .... و این اذیتم می کنه ... چون کاملا می فهمم نسبت به همبازی پینگ پنگ یا همکار مصاحبه این حس رو نداشتم می رفتیم می رفتیم نمی رفتیم اصلا فکر نمی کردم ....
کاش بفهمم این چه چرخه ی تکراری هست ....
این دو ماهه خیلی کتاب بیشتر خوندم و خداروشکر :) خرید آباژور خیلی کمک کرد به افزایش مطالعه ام
هر چی فکر می کنم این جا نوشتن ام نمیاد !
#به خانه برمی گردیم
#بلاگفا
این جا هم علی الحساب باشه برای کسایی که بلاگفا براشون باز نمیشه (مثل سحر)
بهش میگم بیا این جا _اشاره به دم یخچال!_ بعد میگه خب ؟
با معصومیت بچگانه ای میگم بیا کیک تو یخچال رو نگاه کنیم . یه کیک قرمز هندوانه ای ! میگه اگر تونستی تا فردا بهش ناخنک نزنی ! میگم می تووونم
#چشمای گربه شرک رو تصور کنید!
چای رو که مزه می کنم تو دلم میگم "بَه بَه!"
آخر وقت بهش میگم وقتی چای که درست کردی رو خوردم ، به این فکر کردم که خیییلیییی پتانسیل کدبانو بودن داری . چای که دم کرده بود ، معطر بود و خوش طعم ( دارچین زده بود بهش) . میگه چای که خاصیت نداره میگم حداقل خوش عطر و طعم باشه .
میگم اتفاقا دو دفعه اس چای درست کردی تغییرات طعمش محسوس و عالیه .
همون حین میرم تو فکر. این که ازین به بعد چای خوش طعم بخورم یاد خانم ت میفتم ...
وقتی یک محیطی رو ترک می کنیم ، چی تو ذهن بقیه می مونه از ما ؟ چه ویژگی های اخلاقی و چه رفتاری از ما بولد میشه برای بقیه ؟
مثلا من هر وقت سیب یا بَه میبینم یاد خانم عین میفتم که عاشق سیب سفت و عاشق بِه بود .
هروقت حلوا میخورم یاد همکارم که عاشق این خوراکی بود میفتم ....
وقتی راه آب فاضلاب رو می دیدم یاد یه نفر میفتادم که توصیه های این مدلی می کرد ...
وقتی دور ظرفشویی رو بعد از ظرف شستن با دستمال خشک می کنم ، یاد ایکس بزرگ میفتم
از شما چه تصوری تو ذهن بقیه می مونه؟ قشنگ ترین چیزی که باهاش یاد دیگران افتادید چی بوده؟
بار سومی هست که می بینمش .
برام از پروژه ناتمومش میگه . از این که با خیلی از سرشناس های کشور تو این رشته صحبت کرده و بهش گفتن نمیشه با این استدلال که تا حالا کسی نتونسته پس ایشونم نمی تونه !
بهش میگم با شناختی که ازت پیدا کردم با پشتکارت از پس هر کاری برمیای . بهش میگم اگر مبنای تونستن یا نتونستن ما دستاورد آدم آدم های قبل ما بود که الان باید تو غار زندگی می کردیم و با امکانات اولیه .
بهش میگم تلاشت رو بکن . گاهی اگر کاری رو نکنیم تو زندگی مون ، مدیون خودمون میشیم . با این تصور که اگر شروعش می کردم ، می تونستم! و این جوری تا آخر عمر خودمون رو نمی بخشیم ...
همین حین که دارم این جملات رو بهش میگم یاد یه جمله میفتم " وقتی کسی رو داریم نصیحت می کنیم ، داریم بهش حرف هایی رو می زنیم که خودمون نیاز داریم بشنویم و بهش عمل کنیم...."
پی نوشت : عمیقا امیدوارم موفق شی پرتلاش ِ بی ریا :)